تبليغاتX
عشق یعنی چی؟؟؟؟

...

...

 

شاید به رسم پروانه ها زیبایی را می پرستید شاید به مانند  جقد جذابیت را دوست داشت شاید جذب دوست داشتن شده بود و شاید دوست داشتن را جذب می کرد.

بارها به روزگار نالیده بود ، بارها خود را نفرین کرده بود به رسم تمام عاشقان دل شکسته

سوار بر کشتی خاطرات طوفان زشتی ها را به سختی مهار می کرد و نسیم زیبایی ها را استشمام.

اندیشه اش خالی از فکر ولی قلبش لبریز از احساس

آیا کسی بود که او را درک کند. مطمئنا بود ولی مغرور تر از آن بود که به کسی نزدیک شود و هر کسی را لایق عشقش نمی دانست

پس به ساحل زندگی نزدیک شد و کشتی خاطرات را به آتش کشید.

به راستی که طوفان تنش را نحیفتر از گلی پرپر ساخته بود

پدرخوانده 

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 11:15 | یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 •

مهربان

بزرگوارتر از دنیا

 

زندگی را با اشک آموخت.

از آن زمان که بدون درک مرگ برای نبودن عزیزانش گریسته بود.

بدون درک دنیا از نامردیش گریسته بود.

و بدون درک دوستی برای تنهاییش گریسته بود.

 

وقتی دفتر خاکستری زندگیش را قطره های مروارید بی رنگ می ساخت چاره ای جز صبر نداشت.

مرواریدهایی که گونه اش را نوازش، دلش را آرام ولی چشمانش را خسته می ساخت.

هر که جز او بود، انتظار را نفرین می کرد، نفرینی که گیاهان کف اقیانوس تنهایی را گرفتارخشک سالی کند.

نفرینی که کوه محبت را آب می کرد و به راستی که دنیای عشق را به مراتب سخت تر از جهنم سوزان می کرد.

 

آری او می توانست ولی مهربانتر از آن بود که کسی جز او درد را تجربه کند.

به جرات می توان گفت که در هنگام مرگ از همه برای گناهی که نکرده بود عذرخواهی کرد.

نویسنده : پدرخوانده

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 10:28 | دوشنبه هفتم بهمن 1387 •

مرگ یا زندگی

مرگ یا زندگی؟؟!!

شب بدی بود.

ابرهای پر ادعا زیبایی ستارها را پشت حیبتشان محو کردند. حتی ماه مجبور بود کمی جابجا شود تا بتواند چهره ی عاشقان دلشکسته را ببیند. هر لحظه ممکن بود زمین از اشک آسمان سیراب شود.

 

 دلم برای قلبم سوخت. با اینکه خیلی وقت بود با تنهایی همخونه شده بودم ولی  حس کردم اون شب حتی تنهایی هم منو تنها گذاشته!

اونقدر داغون بودم که حس کردم مردی شنل پوش با داسی به بزرگیه دنیا داره از پشت صدام میکنه حس کردم همین که برگردم میمیرم تمام بدنم لرزید ولی ارزشش رو داشت حداقل می دونستم علت مرگم جسم حقیرمه که روحه بزرگم رو درک نمی کنه.

 

سرم  رو بلند کردم ابرهای بی رحم تمام زیباییه شب رو پوشانده بودند حالا دلیلی نداشت اونجا بمیرم.

شاید مرگ با شکوه تری رو دوست داشتم مرگی که لیاقته عشقمو داشته باشه.

برگشتم که برم خونه ناگهان تمام وجودم یخ زد یادم رفته بود که فرشته ی مرگ پشت سرم منتظرمه سرم رو به نشانه ی زندگی تکان دادم، یه قدم به عقب برگشتم ولی به قلبم قول دادم که یه روز از بالای همین خونه خودکشی کنم

 

سلام دوستان

 می دونم قشنگ نبود حداقل اینکه خودم خوشم نیومد نوشته های قبلیم رو بیشتر دوست دارم ولی واقعا بریدم بعد از اون همه خوشی حالا تنهایی بدجوری بهم فشار آورده نمی دونم چی کار کنم

این عکسم خودم کار کردم بد نیست دیگه؟؟؟؟!!!!!

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 22:12 | جمعه ششم دی 1387 •

سلامی دوباره

سلام دوستان

مشکل تلفن حل شد ان شا الله از این به بعد بازم می نویسم آخرین نوشتم مال ۱۷ مهره چقدر زود کذشت ولی الان خیلی خوشحالم که برگشتم

الان یه کم سدم شلوغه ولی به زودی آپ می کنم همیشه ازتون ممنون بودم که نوشته هامو می خوندید الانم ممنونم

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 13:42 | شنبه سی ام آذر 1387 •

سلام به همه دوستان عزیز

من چند وقته تلفن خونمون قطع شده نمی تونم آپ کنم از همگی شرمنده مخصوصا بعضیا! که پرسیده بودن

ببخشید دیگه!!

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 11:45 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •

انتظار

اگر بخونی خوشحال می شم!

انتظار...

بار دیگر کوچه را از نگاه پنجره دید. ساکت تر از همیشه انگار کوچه هم منتظر قدم هایش بود.

نسیمی ملایم با رقصاندن برگهای زرد پاییزی کوچه را جارو می کرد، حتی ابرهای سیاه منتظره زمانی برای خودنمایی بودند.

بار دیگر دیدگانش روی عقربه ها خشک شد زمان می گذشت ولی تنهایی به پایان نمی رسید.

نیم نگاهی با آیینه کرد، چهره اش از من خسته تر بود گونه هایش از اشک متنفر بودند. بدنش تاب تحمل نداشت دست هایش می لرزید ، گوشهایش هیچ صدایی را جذب نمی کرد ، ذهنش از دنیا فاصله داشت و....

و قلبش که هزاران بار در ثانیه می تپید.

به یاد خاطرات شیرینشان لبخندی بر لبانش نقش بست تا بتواند لحظاتی دیگر با انتظار همخانه باشد.

بار دیگر به ساعت نگریست. حالا یک ساعت از زمان موعود می گذشت و این بار هم او نیامد، بازهم الکی دلش را خوش کرده بود ، ته دلش می دانست که او نمی آید.

دستش از همیشه لرزانتر بود، پنجره را آرام آرام به روی کوچه بست، پرده ی آرزوهایش را کشید و ناگهان صدای غرش آسمان او را ترساند. نسیم به طوفانی سخت بدل گشت . دلش سوخت. دوان دوان به سمت در خانه رفت با شدت بازش کرد، چشمانش را بست و خاست با تمام وجودش آسمان و زمین را نفرین کند که دستی دهانش را دوخت.

می ترسد چشمانش را باز کند ولی دلش اجازه نداد. باز کرد و یک دنیا سیر نگاهش کرد ، بغض گلویش را چنگ می زد خودش را کنترل کرد که سرش فریاد بزند اما صدای او آرامش کرد :

- مگه نگفتی لبه پنجره منتظرت می مونم؟

و حالا که آسمان می بارید خود را در آغوشش رها کرد و گریست.

نویسنده : پدرخوانده

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 11:27 | شنبه ششم مهر 1387 •

عشق وافعی

یه دوست یه روزی بهم گفت :

 ((    عشق ، برای تو و منی که معنیش رو نمی دونیم نباشه بهتره

 اما

 یه عشق واقعی زیباترین حرف برای زیباترین زندگی هاست  ))

 

امیدوارم حرفشو گوش کنم.

!! نوشته شده توسط پدر خوانده | 22:55 | جمعه پنجم مهر 1387 •